<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[ریحان]]></title>
		<link>http://afsoongarlady.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[این وبلاگ مشترک من و مرتضی است(نام اینجا از دختر افسونگر به ریحان تغییر یافت)]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[اندر احوالات کارمندی!]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/05/03/post-130/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT color=#000000>یک روز در کنار دفتر ومیز اداره خواهم مرد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; یک روز میان این همه اسناد پاره خواهم مرد</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>چندیست خواب دیده ام حقوقم زیاد شده&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تعبیر میشودم یا که من بیچاره خواهم مرد؟</FONT></P>
<P><BR><FONT color=#000000>از قبض آب و برق و چک و سفته بگذریم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ناچار ز مکافات ماههای اجاره&nbsp; خواهم مرد </FONT></P>
<P><FONT color=#000000>در پرده ای که گروهی به ساز تملق کوکند&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من نیز با کمان رئیس اداره&nbsp; خواهم مرد</FONT></P>
<P><FONT color=#000000>هر چند که سال شکوفایی و نوآوریست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پس من چرا چو یکی سنگواره<FONT color=#cc0000><SUP>۱</SUP> </FONT>خواهم مرد؟</FONT></P>
<P><FONT color=#cc0000 size=1>۱-فسیل</FONT></P>
<P><FONT color=#000033 size=1>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مرتضی</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 11:29:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=130</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/05/03/post-130/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بازم دختره!!!]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/04/13/post-128/</link>
					<description><![CDATA[<P>یکی از دوستام امروز زنگ زده به من</P>
<P>صداش پر غصه است میگه&nbsp;: امروز رفتم سونو&nbsp;گرافی گفت:<STRONG>این یکی هم دختره</STRONG></P>
<P>گفتم : مبارک باشه ایشاله سالم باشه ..<BR>میگه چی میگی ؟جواب شوهرمو چی بدم&nbsp;؟ سه تا دختر میخوام چی کار کنم؟</P>
<P>کاش برنامه ریزی میکردم ازین مشاوره های قبل از بارداری میرفتم شاید پسر میشد!</P>
<P>حالا جاری هام خوشحال میشن&nbsp; وذوق میکنن&nbsp;!!!</P>
<P>بهش میگم فکر میکنی اگه پسر بود الان دیگه همه مشکلاتت حل بود؟</P>
<P>تو مگه برای خوشحالی یا ناراحتی دیگران زندگی میکنی؟</P>
<P>اگه همش بخوای فکر کنی فلان کارو میکنم تا فلانی ..ونش بسوزه یا بهمان کارو میکنم&nbsp;تا</P>
<P>فلانی بگه به به چه آدم خوبی دیگه زندگی برات نمی مونه پس خودت چی؟<BR></P>
<P>کاش یه روزی این قضیه پسر عصای دست پدر و نام پدرو حفظ میکنه و.... این حرفا از ذهن</P>
<P>ما پاک بشه</P>
<P>پسرای&nbsp; این دوره و زمونه که من می بینم منتظرن باباهه سرشو بذاره زمین به یه مال و</P>
<P>منالی برسن دخترام که به فکر قر وفر خودشونن پس ما داریم غصه چی رو میخوریم؟!</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 3 Jul 2008 15:53:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=128</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/04/13/post-128/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[به غذات نگاه کن ببین چی میخوری!]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/04/10/post-127/</link>
					<description><![CDATA[<P>درآیات وروایات ما اومده به غذات نگاه کن ببین چی میخوری!</P>
<P>منظورش اینه که دقت کن وبه غذات توجه داشته باش وهر چیزی رو به عنوان غذا&nbsp;&nbsp;فرو نبر</P>
<P>من وقتی به غذا دقت میکنم غذا به اصطلاح خودمونی&nbsp;<STRONG>کوفتم میشه</STRONG> پس سعی میکنم</P>
<P>چشمامو ببندم و به روی خودم نیارم مخصوصا اگر این غذا رو خودم تهیه نکرده باشم :</P>
<P>صبحانه <FONT color=#990000>کره گیاهی</FONT> دارای روغن جامد و رنگ وطعم دهنده ونگهدارنده همراه <FONT color=#cc0000>نون سفید</FONT> پر از </P>
<P>جوش شیرین&nbsp;. <FONT color=#990033>شکلاتهای صبحانه</FONT> ودسرها مثل <FONT color=#990033>ژله وپودینگ</FONT> همینطور&nbsp;<BR>خورشتهای سرشار از <FONT color=#990033>روغن جامد هیدروزنه</FONT> که انقدر گوشت وپیازش تو روغن سرخ شده که</P>
<P>روغن دیگه دود کرده&nbsp;. روی پلو بجای زعفران رنگهای شیمیایی که کلی از نظر هزینه به صرفه است!<BR>همراه غذا <FONT color=#990033>نوشابه</FONT>&nbsp; پر از قند وفسفات و گاز ونگهدا رنده ورنگ</P>
<P>روی سالاد <FONT color=#990033>سس</FONT> پر از روغن و نگهدارنده<BR>تنقلاتی که راه براه به بچه ها میدیم که دیگه نگو میری تو سوپری میمونی واسه بچه ات چی</P>
<P>بخری؟!انواع <FONT color=#990033>کیک وکلوچه تی تاب چوب شور</FONT> و.. پراز بی کربنات آمونیم وجوش شیرین و نرمه</P>
<P>کلوچه واسانس های شیمیایی و..پفک وچیبس دیگه معرف حضور همه هست .</P>
<P><FONT color=#990033>نوشمک</FONT> که دیگه از رنگ واسانس اشباع شده .</P>
<P>شبها همه مشغول گاز زدن به ساندویچ هایی که توش <FONT color=#990033>سوسیس وکالبسه</FONT> بازم دارای </P>
<P>فسفات ونیتریت واسانس دود وخمیر اسکلت و.. نون باگت دارای نگهدارنده</P>
<P>تو مهمونیا همه <FONT color=#990033>شیرینی</FONT> ها رو با ولع میخورن شیرینی های پر از رنگ واسانس وشکر </P>
<P>وجوهر لیمو وبعضی وقتها خورده های ته دیسها !</P>
<P><FONT color=#990000>چایی</FONT> پر از رنگ وعطر شیمیایی</P>
<P><FONT color=#990000>آب میوه&nbsp; کنسروها شکلاتها کمپوتهایی</FONT> که واسه مریض های بیچاره میبریم وغیره....</P>
<P>پس من چشمامو میبندم وبه غذام نگاه نمیکنم ومثل بچه آدم همه غذامو تاته میخورم یا</P>
<P>اگر بخوام بهونه بگیرم هر جایی میرم از هر چیزی از صبحانه گرفته تا میان وعده های غذایی</P>
<P>ایراد بگیرم ونخورم وهی ارشاد کنم&nbsp;کلی دشمن واسه خودم درست میکنم وخودمم&nbsp;سو ء</P>
<P>تغذیه میگیرم!<BR>اینارو میخوریم ایشاله که خدا ما رو یه جوری در پناه خودش حفظ کنه&nbsp; ونذاره ما سرطان</P>
<P>بگیریم یاسکته کنیم وسنگ کلیه وصفرا بیاریم. </P>
<P>وبه ما کمک کنه بلکه برای این همه مواد شیمیایی&nbsp; وصنعتی&nbsp;بتونیم جایگزین های طبیعی پیدا کنیم .</P>
<P>بعدا اضافه شد:</P>
<P>یه بار با یکی از همسایه ها داشتم در مورد یک غذا صحبت میکردم گفت :اتفاقا تو ماهواره</P>
<P>فلان برنامه&nbsp;&nbsp;سودی جون هم یه بار همینو گفت.</P>
<P>گفتم:اگه من بگم که قبول نمی کنید مگر اینکه سودی جون بگه از اون قبول کنید!</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 18:17:38 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=127</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/04/10/post-127/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دختران فراری]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/04/02/post-126/</link>
					<description><![CDATA[<P>امروز روزنامه نوشته بود:</P>
<P>دوتا دختر&nbsp;۱۴ ساله از یکی از شهرها فرار کرده بودند واومده بودند تهران</P>
<P>اول یکراست رفته بودند آرایشگاه تا صفایی به سرو صورت بدن وبقول خودشون شبیه</P>
<P>دخترهای تهرانی بشن !</P>
<P>دستمزد آرایشگاه۸۵۰۰۰ تومن میشه که آرایشگر می فهمه دارن لفتش میدن و پول ندارن</P>
<P>به پلیس زنگ میزنه ومیگرنشون. </P>
<P>بیچاره ها گفته بودن: <STRONG>می خواستیم بیام تهران آزاد باشیم وشبیه دخترهای تهرانی بشیم</STRONG>!<BR>&nbsp;</P>
<P>نمی دونم طفلیا از دخترهای پایتخت چی شنیده بودند؟</P>
<P>خدا می دونه باجیب خالی تا آخر شب سر از کجاها که در نمیاوردن! <BR></P>
<P>وقتی پلیس تحویل خانوادشون داد &nbsp;انگارخیالم راحت شد. </P>
<P>کاش تو مدرسه ها به جای این همه تعلیمات خشک یه کم از اجتماع و&nbsp;دور بر خودمون</P>
<P>هم به بچه ها یاد بدن تا اینقدر خام نباشند وبه این راحتی زندگیشونو تباه نکنند!</P>
<P>یکی از دوستان معلم تعریف میکرد:</P>
<P>یکی از شاگردام خیلی خوشگل بود چندتا از خانوم معلم ها برای بستگانشون ازش</P>
<P>خواستگاری کرده بودند و گفته بود نامزد دارم .نگو با یه نفر (شاگرد یه مغازه با تحصیلات </P>
<P>پنجم ابتدایی)دوست بود و یک هفته مونده به امتحان ها هم با پسره فرار کردو رفت.</P>
<P>دوستم میگفت:<FONT color=#000033> <EM>اگه یه کم فضای آموزشی بهتر بود؛ اگه ارتباط من معلم با اون شاگرد</EM></FONT></P>
<P><EM><FONT color=#000033>صمیمی تر بود؛ اگه هر کی فقط به فکر خودش نبود؛&nbsp;شاید کار به اینجا نمی رسید .</FONT></EM></P>
<P><EM><FONT color=#000033>اگه بهش کمک میکردیم&nbsp;&nbsp;شاید&nbsp;دو هفته دیگه صبر می کرد و فرار نمی کرد اقلا دیپلمشو گرفته</FONT></EM></P>
<P><EM><FONT color=#000033>بود معلوم نیست با اون پسر کارش به کجا برسه.</FONT></EM></P>
<P><EM><FONT color=#000033>شاید با این دیپلم فنی حرفه ای&nbsp;دو روز دیگه یه کاری واسه خودش دست وپا میکرد و یه روزی</FONT></EM></P>
<P><EM><FONT color=#000033>به دردش میخورد.</FONT></EM></P>
<P><EM><FONT color=#000033>شاید ..</FONT></EM></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 18:04:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=126</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/04/02/post-126/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چهارمحال وبختیاری۲]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/03/30/post-125/</link>
					<description><![CDATA[<P><STRONG>زمان خان</STRONG> اگه میومد و می دید چه برسر پُلش آوردن سکته میکرد!</P>
<P>همه جا&nbsp;پوست هندونه و انواع میوه وبطری وکاغذ وپلاستیک&nbsp; بستنی و..&nbsp;ریخته بود.</P>
<P>اینجا هم&nbsp;اندازه یه عکس گرفتن بیشتر توقف نکردیم.&nbsp;حیف این همه آب و این منظره زیبا</P>
<P>که ملت به گند کشیده بودند.</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i25.tinypic.com/2yo4ld3.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i25.tinypic.com/30m4wud.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><STRONG>سیاسرد</STRONG> اونجور که تعریف&nbsp; میکردن نبود بیشتر شبیه یک پارک بود و استثنائا اولین جایی بود </P>
<P>دیدیم متولی درست وحسابی داره وسفت وسخت نظافت رعایت میشه وتذکر داده میشه:</P>
<P>در پارک چادر نزنید آتش روشن نکنید در آب ظرف نشویید..</P>
<P>کلی گشتیم تا یه جای بکر ودست نخورده پیدا کردیم بعد از گندمان بعد از روستای نصیر اباد</P>
<P>تو یه جاده خاکی یه تالاب کوچک وخوشگل دیدیم خدا روشکر فاقد هر گونه امکاناتی بود و </P>
<P>به همین علت اینجا از پوشک بچه وآشغال خبری نبود حیف که دم غروب پیداش کردیم!</P>
<P><STRONG>تالاب بین المللی چغاخور</STRONG>&nbsp;همه مشغول ماهیگیری بودند خیلی بزرگ و زیبا بود&nbsp;از یک طرف</P>
<P>کوه و در طرف دیگه زمینهای کشاورزی و روستاهای آباد پر از چشمه هایی که از چند جا از زیر </P>
<P>سنگها آب بیرون میومد آب سرد&nbsp; سرد</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i29.tinypic.com/2d7aio9.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>مردم بسیار خوش برخورد ومهربان بودندواز هر کسی آدرس پرسیدیم با لبخند وخوشرویی</P>
<P>جواب شنیدیم..</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i27.tinypic.com/2efj3pu.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp; <BR></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 15:34:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=125</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/03/30/post-125/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عباس پالیزدار مخل امنیت ملی!]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/03/23/post-124/</link>
					<description><![CDATA[<P>من اصلا بلد نیستم سیاسی بنویسم ولی در این مورد نتونستم تحمل کنم:</P>
<P>از همون اولش مشخص بود که آقای عباس پالیزدار پیه دستگیر شدن رو به تنش مالیده؛</P>
<P>اگر این آقا هیچ کدوم ازین سمتها رو نداشته چطور به چند دانشگاه برای سخنرانی دعوت</P>
<P>شده چون دانشگاه تقریبا یک تریبون رسمی به حساب میاد!</P>
<P><BR>جالبه حالا که این حرفها رو زده&nbsp;دستش رو شده&nbsp; و معلوم شده که بدهی داره وخودش</P>
<P>مفسد اقتصادیه&nbsp;یعنی اگر این حرفها رو نمیزد هم چنان می توست از تسهیلات استفاده کنه</P>
<P>و مانعی نداشت!</P>
<P><BR>میگن ایشون&nbsp;درباره پرونده هایی که هنوز اثبات نشده صحبت کرده مگه کسی هم جرات داره</P>
<P>این ها رو ثابت کنه وبه سرانجام برسونه؟ </P>
<P>در هر صورت&nbsp;این ها شایعه بود یا نبود به نظر من اثر خودشو گذاشت.</P>
<P>من خودم تا چند روز فکر و ذهنم درگیر بود&nbsp;چون از بعضیاشون واقعا انتظار نداشتم و مسئله</P>
<P>برام قابل هضم نبود..<BR></P>
<P>شایدم اینا توطئه استکبار جهانیه و هممون سر کاریم..</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 17:41:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=124</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/03/23/post-124/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چهار محال وبختیاری۱]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/03/19/post-123/</link>
					<description><![CDATA[<P>چند روزی رفتیم چار محال وبختیاری حسابی&nbsp;آب وهوامون عوض شد.</P>
<P>البته به معنای واقعیش؛ آب چشمه وهوای خنک</P>
<P>اول رفتیم <STRONG>پیر غار</STRONG> یک غار که باید دولا شی و واردش بشی مردم عزیز میهنمون یک جای تمیز</P>
<P>برای نشستن باقی نگذاشته بودند&nbsp; برای همین فقط اندازه یک عکس گرفتن بیشتر توقف</P>
<P>نکردیم.رفتیم روستای مجاور؛<STRONG>ده چشمه</STRONG> فقط صدای آب بود و پرنده</P>
<P>مملی&nbsp; هم که تمام مدت جلبک دریایی شکار میکرد.</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i27.tinypic.com/30dar6w.jpg" align=baseline border=0><BR></P>
<P><STRONG>آبشار کوهرنگ</STRONG> از دور سفید رنگ بود شکل برف بطوریکه من متوجه نشدم آبه !<BR><STRONG>میان رودان</STRONG> با آب فوق العاده سرد حداکثر۲ ثانیه میشد پا رو توش نگهداشت.</P>
<P>برای اولین بار من ومملی دوغ زدیم وپهلوی خانومی که روی ماهیتابه نون می پخت نشستیم </P>
<P>و لذت بردیم.</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i25.tinypic.com/14w68pe.jpg" align=baseline border=0><BR>&nbsp;</P>
<P>عشایری که ما دیدیم ظاهرشون شبیه اونایی که توی تلویزیون و فیلم ها نشون میده نبودند</P>
<P>بهشون میگم پس لباسهای محلیتون کو؟ میگن: دیگه قدیمی شده !</P>
<P>۶تا بچه بدون دمپایی&nbsp;بدون سرویس بهداشتی تو یک چادر که عبور ومرور </P>
<P>مرغ وخروس وکبوتر هم توش آزاد بود.</P>
<P>خانومه می گفت: کرم ضد آفتاب واسه دخترم نداری؟ پسر بزرگترش میگفت: سی دی</P>
<P>نواری چیزی نداری گوش کنیم حوصله مون سر نره؟پسر ۷-۸ساله میگفت: میخوای عکس بگیری </P>
<P>پول بده!دیدیم نه اینقدر ها هم که فکر می کردیم بی خبر از دنیا نیستند !</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i26.tinypic.com/9balat.jpg " align=baseline border=0></P>
<P>اینم&nbsp;یه جور زندگیه که برای من تصورش غیر ممکنه البته اینها نزدیک جاده چادر زده بودند</P>
<P>یه سری هم توی دامنه کوهها و دور از دسترس ماشینها مستقر شده بودند که دسترسی</P>
<P>&nbsp;بهشون سخت بود...</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 8 Jun 2008 00:03:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=123</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/03/19/post-123/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[انصاف رحم مروت تموم شده!]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/03/12/post-122/</link>
					<description><![CDATA[<P>مغازه فلافلی میگه از وقتی برنج گرون شده فروشم&nbsp;۴ برابر شده.</P>
<P>نمیدونم این تاجرای برنج نمی توتنستند یه کم با انصاف تر باشند؟</P>
<P>برنج هاشونو&nbsp;به قیمت متعادل تری بفروشند تا مردم تو مخمصه نیفتند اینا که از قبل تو</P>
<P>انباراشون برنج داشتند .خیلی هاشونم کلی ادعای&nbsp;خدا وپیغمبر دارند وچندین سال کاروان</P>
<P>حج داشتند و..&nbsp;</P>
<P>رئیس اتحادیه ماکارونی هم سر برآورده که&nbsp;آرد گرون شده ما هم باید افزایش قیمت داشته</P>
<P>&nbsp;باشیم.&nbsp;خدا کنه رئیس اتحادیه سیب زمینی فروشان&nbsp;به فکر افزایش قیمت نباشه.</P>
<P>&nbsp;نمیدونم اونایی که با درآمد کم&nbsp; چند سر عائله دارند چه جوری باید شکم اونا رو سیر کنند&nbsp;!</P>
<P>&nbsp;خوبه همه چی هست فقط قیمتها بالا میره ولی خدا نکنه یه روز قحطی بیاد <A href="http://www.afsoongarlady.blogsky.com/?PostID=115">این مردمی که </A></P>
<P><A href="http://www.afsoongarlady.blogsky.com/?PostID=115">من دیدم که&nbsp;در شرایط بحرانی فقط بحران بیشتر میکنند</A>&nbsp; شروع میکنند به خوردن همدیگه</P>
<P>قسم میخورم&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 1 Jun 2008 10:19:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=122</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/03/12/post-122/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شیر پاستوریزه بهتره یا استرلیزه؟]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/02/09/post-121/</link>
					<description><![CDATA[<P>وقتی میری شیر بخری صاحب مغازه به خیال خودش&nbsp;راهنماییت میکنه :</P>
<P><STRONG>این&nbsp; شیرهایی که میشه چند ماه نگهداری کرد مواد نگهدارنده داره&nbsp;ضرر داره&nbsp;</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;برای همین </STRONG><STRONG>بهتره شیر پاستوریزه بخری<BR></STRONG></P>
<P>بعدا متوجه شدم این باور غلط بین بقیه مردم هم وجود داره در صورتی که صحت نداره</P>
<P>&nbsp;<STRONG>شیر استرلیزه</STRONG> (UHT یا فرادما )حدود دو برابر شیر پاستوریزه حرارت می بینه وتمام</P>
<P>&nbsp;میکروبهاش کشته میشه و در پاکتهای&nbsp;چند لایه بسته بندی میشه به همین علت</P>
<P>&nbsp;ماندگاری بالایی داره وتا چند ماه قابل نگهداریه و البته علت طعم پخته اش هم به خاطر</P>
<P>&nbsp;همین حرارت بالاست. <BR></P>
<P>ولی&nbsp;بهتره بچه های&nbsp;زیر۲ سال از شیر پاستوریزه استفاده کنند. </P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 23:40:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=121</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/02/09/post-121/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ابیانه]]></title>
					<link>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/01/29/post-120/</link>
					<description><![CDATA[<P>اینقدر از ابیانه وتاریخ ۷۰۰۰ساله و لباس محلی مردمش توی اینترنت وروزنامه و رسانه ملی</P>
<P>دیده و شنیده بودیم که هوش از سرمون رفته بود ماهم که شدیدا هنر دوست <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif">عزممون رو</P>
<P>جزم کردیم که حتما بریم ابیانه. این همه راه کوبیدیم ورفتیم وتو این شلوغ پلوغی عید جز </P>
<P>یک روستای قدیمی باز سازی شده با چند تا زن پیر و جوون با لباس محلی که مشغول فروش</P>
<P>لواشک و سرکه سیب و برگه زردالو بودند ومغازه های کوچکی که گردنبندها و آویزهایی</P>
<P>میفروختند که &nbsp;همه جای ایران گیر میاد ولی اینجا با قیمت بالاتر و لباسهای محلی که فقط </P>
<P>روسری گل گلیش ۱۰۰۰۰تومن بود و تنها رستوران که ساده ترین و ارزون نرین غذاش بدون </P>
<P>مخلفات وسرویس ۴۰۰۰تومن بود _ولی خوشمزه بود_که تازه برای همونم وطبق معمول ایام</P>
<P>عید برای توالتش هم باید توی صف می ایستادیم چیز دیگه ای ندیدیم .</P>
<P>جالب بود که همه دنبال هم می رفتند واز هم می پرسیدند اونجا چی داره وجواب </P>
<P>می شنیدند :هیچی همش همینه.یه آتشکده داشت ویه مسجد که اونها هم بسته بود!</P>
<P>چند فرسخی روستا هم چند نفر یه میز وصندلی گذاشته بودند و ورودی میگرفتند.</P>
<P>بازم خوبه توالت وپارکینگ پولی نبود!</P>
<P>ولی خداییش خوشم اومد از زرنگی اصفهانیها تبلیغاتشون حرف نداره!!!</P>
<P><IMG style="WIDTH: 170px; HEIGHT: 256px" alt="" hspace=5 src="http://i26.tinypic.com/6s9kkz.jpg" align=middle border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i29.tinypic.com/v78swh.jpg" align=baseline border=0><BR>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 15:32:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://afsoongarlady.blogsky.com/Comments.bs?PostID=120</comments>
          <guid>http://afsoongarlady.blogsky.com/1387/01/29/post-120/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
